سلام .من صبا هستم .متولد 26تیرماه یکی از سالای خدا!این وبلاگ رو هم خیلی اتفاقی درست کردم ولی حالا بهش خیلی وابسته شدم.امیدوارم بتونم بازم به نوشتن توش ادامه بدم.ممنونم که بهم سر زدین...تولد وبلاگ:نوروز1386...صبا
> وبلاگ صبا خانوم
خدا حافظ ای شعر شبهای روشن |

نمیدونم شما تا چه حد ولی من احمد اقالو رو بیشتر با نمایش های رادیوییش میشناختم و علاقه مند به صداش بودم _که نه تنها از نظر من که از نظر همه ی دوستداران رادیو و تئاتر نیلوفری بود.

با شنیدن خبر درگذشت این هنرمند بزرگ شوکی به من وارد شد که تا چند دقیقه زبونم بند اومد. آخه احمد اقالو سنی نداشت.... یعنی به نسبت سن 59 سالگی هنوز خیلی جا داشت......ولی من خبر نداشتم که ایشون بیمار بودن

بهر حال حالا که....

 

 

"‌بی تو،

 بی‌تو، امروزِ ما، چیزی کم دارد؛ بی تو، لب‌های ما خنده کم دارد؛ بی تو، چگونه از"پل" رستگاری بگذریم؛با این همه اشک ناتمام چه کنیم.
آقالوی عزیز! تو بزرگ بودی ولی از اهالی امروز نبودی؛ بی تو صحنه تنهاست؛ همچون تنهایی"کُنت" در نمایش"ازدواج آقای می‌سی‌سی‌پی". می‌دانیم ‌‌گاهی که به آسمان نگاه کنیم تو را با همان لبخند همیشگی‌ات خواهیم دید. کاش بودی، می‌ماندی.
فرصت اگر بود کنار مزار تو اطراق خواهیم کرد و خواهیم شنید که صدای بلند عشق چه مفهوم ساده‌ای دارد.
آقالوی عزیز! در آن بالاها به یاد ما باش؛ برای ما نیز دعا کن که همچون تو"انسان" بمانیم و انسان برویم.
‌روحت شاد.‌"

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه 7 آذر 1387 و ساعت 05:09 ب.ظ
اطلاعیه |

سلامممممممممممممممم

خوبین

اتفاقی که بلعث شده آفتاب از یه طرف دیگه در بیاد و من بالا خره یه "به اصطلاح" ! آپ کنم این بود که

:

میهن بلاگ چند وقته سیستمش رو کمی تا قسمتی تغییر داده و طی این تغییرات گویا لینکستان وبلاگها (حداقل وب من که کمپانی شانس میباشم)! تقریبا نصف شده!!!!!
وقتی این موضوع را فهمیدیم چشم هایمان 16 تا شد!!!!

بنا براین در کمال شرمندگی اعلام میدارم که دوستانی که من در لینکاهایشان هستم و  وبشان از لینک های من حذف شده اگر برایشان مقدور است به من یه ندایی بدهند که دوباره بذارمشان در لینکهایم!

در کمال شرمندگی ممنون میشم اگه این کارو بکنید (ضمنا  اگه خواستید ببینید که وبتون هست یا نه قسمت دوستای گلم رو ببینید نه قسمت لینکدونی رو)

ممنانم


نوشته شده توسط صبا در جمعه 24 آبان 1387 و ساعت 11:50 ق.ظ
یک تصادف خیلی باحال! |

سلام خوبین؟؟

امروز میخواهم یک خاطره ی مستند را برایتان بتعریفم:

چندین سال پیش در روزگاران قدیم به ما تو مدرسه برا زنگ هنر گفته بودن که کش و یه سری مهره و اویز و اینا بیاریم که کش سر درست کنیم سر کلاس . (زنگ هنر ابتدایی همش اینجوریه! یه بارم دمپایی درست کردیم سر کلاس!!!! با کاغذ) یادمه سوم ابتدایی بودم

ما شنبه ها هنر داشتیم. منم جمعه بابامو مجبور کردم که ببرتم بیرون یه مغازه ای جایی .. که مهره بخریم(چه بیکار بودم من!) یادم بود که تو گلدیس (اا ا ببخشید تبلیغ شد=» ای گلوله ی نمک ...ای نمکزاااااار)  یه خرازی هست . رفتیم رسیدیم اونجا. از پله ها رفتیم پایین. بابام گفت حالا کدوم وری بریم؟؟؟؟

گفتم خوب از یه نفر بپرس!

(دقت کنید اینجاش حساسه!):

همونجا کنار زیر پله دو نفر داشتن باهم حرف میزدن.رفتیم جلو و بابام پرسید:

ببخشید آقا  اینطرفا خرازی کجا هست؟

آقاهه یه لحظه انگار موند که چی بگه. انگار تعجب کرد..

منم مونده بودم که کجای حرف ما تعجب آور بوده؟ از یه طرف قیافه ی آقا هه انگار خیلی خیلی بنظرم آشنا میومد!

آقاهه گفت: مم.. نمیدونم!

هیچی دیگه داشتیم میرفتم جلوتر...هنوز چند قدمم نرفته بودیم که من:(!)

یاااااااااااافتم! یااااااااااااااااااااااااااااااافتم! فهمیدم کی بود! یادتونه تو مجید جان دلبندم مجید صالحی یه چی میگفت بعد اون دوستش درست میکرد.... اون آقاهه همون دوستش بود!

به بابام گفتم تو رو خدا برگردیم باهاش یه سلام علیک کنیم(بچه بیدم خوب!)

بابامم برگشت رفتیم پیش آقاهه و بابام باهاش دست داد و..اینا و آقاهه هم با خنده گفت:

خرازی!!!!! .... آره؟؟؟؟؟؟؟؟

ما هم خندیدیمو اینا ( با اینکه من نفهمیدم خرازی کجاش خنده داره؟؟؟؟؟؟!

هیچی آخرش ما اونشب مهره ها رو خریدیم و برگشتیم خونه

و از اون موقع هیچ اتفاقی نیافتاد تا......... همین پارسال! یا شاید همین چند ماه پیش!

 تو یه برنامه رادیویی داشتن با مجید صالحی مصاحبه میکردن که راجع به همین آقاهه هم حرف زد!

که اسم اون دوستش رو هم گفت!!!!!!!!

فقط شما حدس بزنید که اسمش چی بود!!!!!
نه فقط حدس بزنید!

اسمش بهزاد خرازی بود!!!!!!!

و من حالا تازه بعد از این همه سال فهمیدم که اون آقاهه(!) چرا از شنیدن اینکه ازش آدرس خرازی رو پرسیدیم تعجب کرد و خندید!

جالبه ها نه؟

من در اینجا از آقای بهزاد خرازی اگه این وب رو یه زمانی اتفاقا خوندن معذرت میخوام!!!

و ...اینکه... همین!


نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه 18 مهر 1387 و ساعت 08:27 ب.ظ
نکته انحرافاتی! | عمومی ,

سلام . ضمن عرض پوزش بدلیل تاخیر در آپوندن این وبلاگ! آپ میکنیییییییییییییییییم!

این عکس رو ببینید. به نظر شما این چیه؟

View Raw Image" jquery1218462177042="16">

دو تا آدم پای یه درخت؟؟؟؟

بیشتر دقت کن

خوب ببین

بگم؟؟؟؟؟

به شاخه های درخت توجه کن

چی میبینی؟؟

یه عده آدم!!!!!!


نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه 28 شهریور 1387 و ساعت 05:09 ق.ظ
نوابغ در طفولیت!!!! | عمومی ,

پابلو پیکاسو نمیتوانست بدون حضور پدر در کنارش در زمان امتحانات نمره قبولی بیاورد!Smiley

توماس ادیسون که معلمانش از آموزش او عاجز مانده بودند در تمام طول تحصیل کمترین نمره ها را از درس فیزیک میگرفت ولی همین شخص توانست بعد ها بیش از ۱۱۵۰اختراع در زمینه فیزیک به جامعه بشری عرضه کند!!!!Smiley

View Raw Image" jquery1216487603040="15">

البرت انیشتین در کودکی دچار بیماری دیسلکسیک بود یعنی معنی کلمات رو متوجه نمیشد و معلمش او را عقب مانده ذهنی غیر اجتماعی و غرق در رویاهای احمقانه توصیف میکرد . ضمنا او در آزمون ورودی دانشگاه پلی تکنیک زوریخ ۲ بار مردود شد!!!!!

معلم بتهون درباره او میگفت:"او چیزی یاد نخواهد گرفت" !Smiley

آقای هیلتون که صاحب بیش از ۳۰۰ هتل در سراسر دنیاست در دوران کودکی مجبور بوده برای امرار معاش کف سالن هتل ها را طی بکشد!Smiley

جیمز وات (مخترع ماشین بخار) را فردی کودن میدانستند!Smiley

لئو تولستوی را به عنوان کودکی که نه قادر به یادگیری است و نه علاقه مند به یادگیری میشناختند.!Smiley

لوئی پاستور در مدرسه یک محصل متوسط بود و در دوره لیسانس در درس شیمی بین ۲۲نفر رتبه ۱۱ راکسب کرد!

View Raw Image" jquery1216486803899="15">

ناپلئون بناپارت مدرسه خود را با رتبه ۴۲به عنوان یک دانش آموز غیر ممتاز ترک کرد!Smiley

امیل زولا (نویسنده بزرگ فرانسوی) دانش آموز تنبلی بود که در مدرسه از درس ادبیات معمولا نمره صفر میگرفت!!!!

الان کفففففففففففففففففففففف کنید همگی!Smiley


نوشته شده توسط صبا در دوشنبه 4 شهریور 1387 و ساعت 07:08 ق.ظ
نیم چه آپ توام با شرمندگی! | عمومی ,

سلام!

واقعا نمیدونستم چی بنویسم

دلیل اینکه این چند وقته هم آپ نکردم همین بود

اما امروز یه خبری شنیدم که جدا نتونستم ازش بگذرم:

یک منبع آگاه به ایرنا گفت:گلشیفته فراهانی بازیگر زن سینمای ایران که پیش از این در فیلم سنتوری ایفای نقش کرده بود ،به دنبال بازی در فیلم آمریکایی"Body of Lies" در کنار بازیگران هالیوود چون "لئوناردو دی کاپریو" و "راسل کرو" و کارگردانی "رایدلی اسکات" ، پیشنهاد جدیدی را برای بازی در یک فیلم هالیوودی دریافت داشت.
این منبع آگاه تاکید کرد: گلشیفته فراهانی روز سه شنبه برای بررسی این ‏پیشنهاد تازه عازم هالیوود بود که در فرودگاه از سوی دستگاه های ذیربط با حکم ممانعت از خروج مواجه شد.
با آنکه شنیده ها حاکی از آن است که بازیگران ایرانی برای بازی در فیلم های خارجی موظف به اخذ مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هستند ، با این حال وزارت ارشاد تا این لحظه در برابر خبر بازی گلشیفته فراهانی در یک فیلم خارجی و ممنوع الخروج شدن وی موضعی اتخاذ نکرده است.

البته  http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100946989947 این خبرو تکذیب کرده اما...Smiley

من چی بگم متن خبر گویای همه چیز هست...

اینم یه نیمچه آپ تا یه مطلب خووووووووووووووووووووب بیابم

فعلا داشته باشیدتا....

 


نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه 31 مرداد 1387 و ساعت 05:08 ق.ظ
کیوان.سیاوش.محسن | عمومی ,

سلام .دیروز نه پریروز داشتم تو اینترنت می سرچیدم درباره 3تا موجود که کارشونو تازه شروع کردن و همین اول کاری کلی طرفدار پیدا کردن و برخوردم به کرور کرور وبلاگی که همینجوری عشق و علاقه نثار این سه موجود میکردن! این همه وبلاگو که دیدم (همچین احساس مسئولیت کردم!)تصمیم گرفتم (بعد از کلی تحقیقات- هر چی عکس بود درو کردم!) که در مورد این 3موجود و اینکه از کجا کارشونو شروع کردن و به کجاها قراره برسن بنویسم! منابع :

خانواده سبز-همشهری جوان- و حافظه خودم!

این 3 موجود--این که نوشتم موجود جسارت نشه منظوربدی نداشتما.--عبارتند از:

View Full Size Image

محسن افشانی: آقای چشم آبی! متولد 11 فروردین 1368.چهار سال قبل کارشو با تئاتر شروع کرده.بعد آقای علی مختار زاده که دو تا از کارای محسن رو دیده بوده برای بازی توی یکی از آیتم های" آستانه" (که انصافا خوب هم گرفته بود) ازش دعوت میکنه بعد از چند وقت محسن مجری اول آستانه میشه و بعد از اون هم "مادوتا" و "سلام بهار" و بعدش هم "بوم سفید" رو اجرا میکنه (هنوز هم بوم سفید ادامه داره) و بعد هم یک نقش کوتاه تو "کارآگاهان" و بعد هم با پیشنهاد محمد حمزه ای(دستیار کارگردان ترانه مادری) نقش پویا رو میگیره.که خودتون میبینین!(به قول یکی از وبلاگ نویسان:من آخرش فلسفه لنز قهوه ای رو نفهمیدم!!)

 

View Full Size Image

به گفته خودش با این که خونواده اش تشویقش کردن که بازیگری رو به طور حرفه ای ادامه بده اما خودش که علاقه مند به رشته های مهندسی شیمی و مهندسی مکانیکه تصمیم داره که حداکثر تا چهار یا پنج سال دیگه به بازیگری ادامه بده :

"بازیگری جزء اهداف من در زندگی نبوده، همیشه دوست داشتم، مهندس شوم بازیگری از سرگرمی‌های جدی من به حساب می‌آید.اجرا كه همیشه حكم بازی برایم داشته یك نوع شوخی و خاله بازی. شاید به این خاطر كه ویژگی‌های یك مجری مثل بیان و شیوه اجرا را هیچ‌وقت نداشته ام. همیشه جلوی دوربین بازی كردم چه در مقام مجری چه بازیگر."

به نظر میرسه نقش پویا نظری چندان هم از محسن افشانی دور نیست! بچه درسخونی بوده و با معدل ۱۴/۱۸  (هجده و چهارده صدم) دیپلم گرفته و کنکور هم قبول شده.

یک خواهر بزرگتر از خودش داره و نقش خانواده رو تو کاراش غیر قابل انکار میدونه

بهترین بازیگر از نظرش حامد بهداد هست و بهترین مجری رو رضا رشید پور میدونه

"مثل خیلی‌ها این سوال برای خودم هم وجود دارد كه چرا من انتخاب شدم؟ این انتخاب خیلی برایم عجیب بود، من از هیچ یك از استعدادهایم ناآگاه نبودم و می‌دانستم كه می‌توانم خوب باشم، اما مدام فكر می‌كنم كه چقدر زود و چقدر خوب در این جایگاه قرار گرفتم."

سیاوش خیرابی: متولد آذر ماه ۱۳۶۳. کلاس های آموزش بازیگری کانون سینماگران جوان رو کامل گذرونده.اولین نقشش رو وقتی کلاس سوم راهنمایی بوده ایفا کرده . بعد از اون تو دانشگاه برای بازی تو یک فیلم مستند از رزاق کریمی بهش پیشنهاد میشه.بعد از اون هم یک نقش کوتاه توی "حس پنهان"(پسر جوانی که همراه با مادرش به مطب روانپزشک (مهتاب کرامتی)می آید و تند و تند و عصبی و گلایه آمیز از وسواس مادرش شکایت میکند) بازی میکنه و بعد هم تله فیلم تلخون تو ایام نوروز ازش پخش شد و حالا هم با پیشنهادی که از محمد حمزه ای بهش شد تو "ترانه مادری" می بینیمش که انصافا به عنوان یک بازیگر نه چندان با تجربه شاهد بازی خوب و قابل قبولی ازش هستیم.

View Full Size Image

سیاوش خیرابی و محسن افشانی اینقدر باور پذیر بازی میکنند که مجبورمان میکنند تحسینشان کنیم٬ مجبورمان میکنند به با استعداد بودنشان اعتراف کنیم و مجبورمان میکنند تا منتظر باشیم از این به بعد تصویرشان را بیشتر ببینیم...

 

کیوان ساکت اف: متولد ۲۵شهریور۱۳۶۷. از کلاس سوم راهنمایی تو کلاس های آموزش بازیگری شرکت میکنه. و وارد تئاتر میشه و اساتیدش هم علی سلیمانی و امیر قنبری بودن و بعد از کلی جریانات(!) تهیه کننده شبکه یک کیوان رو میبینه و بعد هم توسط مدیر گروه کودک و نوجوان برای اجرا انتخاب میشه.

View Full Size Image

تلویزیون رو یک رسانه سطحی میدونه و گفته بیشتر هدفش بازیگری بوده و به محض اینکه پیشنهاد بازی بهش داده شده اونو پذیرفته. و اصلا هم به اجرا علاقه ای نداره (عجب!) و قصد داره که تئاتر رو به طور حرفه ای ادامه بده. آرزوش اینه که یه روز تو سالن قشقایی اجرا بره. و با آقای محمد رحمانیان کار کنه.توی یک فیلم برای جشنواره فجر بازی کرده و برای بازی تو یک سریال هم صحبت هایی کرده...

 

اگر همه چیز خوب پیش برود٬ اگر راه را درست بروند...آرام آرام ستاره میشوند!

باور کن!


نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه 10 مرداد 1387 و ساعت 02:07 ق.ظ
داستان ادیپ و عقده همه گیرش!! | داستان ,

سلام .تو این آپ تصمیم گرفتم یه افسانه معروف یونانی بذارم خودم که خوشم اومد Smileyفقط اینجا اشاره کنم که منبعش مجله اینترنتی ۷سنگ هست وتوسط نینا جمشید نژاد نوشته شده (ببین با ذکر منبع بودا!)www.7sang.com      

حتمادرباره‌ی «عُقده‌ی اُدیپ»(1) چیزهایی لااقل به گوش‌اتان خورده‌است؛
فروید(2) این اصطلاح را برای بیان "تمایل فرزند پسر به مادر و احساس تنفر نسبت به پدر و میل به کشتن و جای‌گزینی او" به کار می‌برد.
اما اینکه چرا فروید روی این موضوع اسمی همچون عقده‌ی "ادیپ" گذاشته‌است برمی‌گردد به داستانی در اساطیر یونان؛
ادیپ(3) پادشاه افسانه‌ای سرزمین طبس(4) بود که نا آگاهانه پدرش ـ لائوس(5) ـ را به قتل رساند و مادرش ـ جاکوستا(6) ـ را به همسری گرفت.
ماجرا از این قرار است که...

پیش از تولد ادیپ روزی پدرش لائوس ـ که انگار به جز پادشاهی معلمی هم می‌کرده! ـ به یکی از شاگردان‌اش که دختر زیبارویی بود تعرض کرد. پدر دخترک هم لائوس را نفرین کرد ولی هر چه صبر کرد هیچ بلایی سر لائوس نیامد که نیامد. مردک بیچاره(7) هم که فکر کرد لابد نفرین‌هایش گیرایی ندارد دیگر دست از نفرین کردن دیگران برداشت. غافل از اینکه نفرین‌اش بدجوری هم گرفته... آن هم دامن پسر دنیانیامده‌ی لائوش را؛

پیشگویان به لائوس خبر دادند که به‌زودی صاحب پسری خواهد شد و به دست همو کشته می‌شود. برای همین وقتی فرزندش به دنیا آمد لائوس داد دو تا قوزک پای‌اش را با میخ سوراخ کردند(8) و بچه را داد دست یکی از خدمتگزاران‌اش تا ببرد توی دشت و بیابان ول‌اش کند تا بمیرد. اگر لائوس توی عمرش یکی دو تا کتاب داستان خوانده بود یک همچین اشتباه احمقانه‌ای نمی‌کرد و شاید می‌توانست از سرنوشت‌اش خلاصی یابد؛ خدمتگزار لائوس هم مثل تمام خدمتگزاران توی قصه‌ها دل‌اش به حال نوزاد سوخت و به جای رها کردن‌اش او را دست مرد چوپانی سپرد. نمی‌دانم چه شد که چوپان هم بچه را برد خدمت پادشاه سرزمین‌ کورینت(9) و پادشاه و ملکه هم نوزاد را پذیرفتند و مثل بچه‌ی خودشان بزرگ‌اش کردند.

سال‌ها گذشت و ادیپ هم مانند تمام قهرمان‌های داستان‌ها به جوان برومندی تبدیل شد. زندگی به خوبی و خوشی می‌گذشت تا اینکه روزی یکی از پیشگویان دربار به ادیپ خبر داد که در طالع‌اش آمده‌است که روزی پدرش را به قتل خواهد رساند و مادرش را به همسری می‌گیرد.
ادیپ که نمی‌دانست پدر و مادر واقعی‌اش کسان دیگری هستند، برای فرار از سرنوشت تصمیم گرفت کورینت را ترک کند و هرگز بدان‌جا باز نگردد.
توی سفرهای‌اش سر و کار ادیپ به نزدیکی‌های طبس رسید. توی جاده‌ی منتهی به طبس به مرد غریبه‌ای برخورد و سر موضوعی ـ که هیچ‌کجا هم نیامده درباره‌ی چه بود ـ با هم حرف‌اشان شد و ادیپ هم ـ به رسم تمام قهرمانان یونانی که جنبه‌ی تحمل مخالفت را ندارند ـ شمشیرش را کشید و سر مرد بیچاره را از بدن جدا کرد. غافل از اینکه مرد غریبه کسی نبوده جز پادشاه طبس و پدر واقعی خود ادیپ.(10) بعد از آن ادیپ وارد طبس شد و در آنجا به اسفینکس(11) برخورد. اسفینکس جانوری بود با سر یک زن و بدن شیر و کارش این بود توی کوچه و خیابان راه بیفتد و به هر غریبه‌ای بر می‌خورد معمایی برای‌اش طرح کند. اگر کسی جواب معمای اسفینکس را درست نمی‌داد در جا کشته می‌شد. این اسفینکس مدتی بود که خون مردم طبس را توی شیشه کرده بود؛ دیده‌بود طبس مردمان خنگی دارد(12) که جواب معماهایش را بلد نیستند، همان‌جا جا خوش کرده‌بود. تا آنکه ادیپ سر رسید و موفق شد معمای اسفینکس را حل کند. اسفینکس که ضایع شده بود دم‌اش را روی کول‌اش گذاشت و از طبس رفت.

مردم طبس برای قدردانی از ادیپ تاج و تخت را ـ که بی‌صاحاب مانده بود ـ به او واگذار کردند و ملکه‌ی بیوه هم که معلوم است به پادشاه جدید می‌رسد. سال‌‌ها از ازدواج ادیپ با ملکه (مادر واقعی‌اش) می‌گذشت و آنها صاحب چهار فرزند نیز شده‌بودند که بدبختی به سرزمین طبس روی کرد.
ادیپ به‌دنبال یافتن دلیل این بدبختی‌ها به طالع‌بینان روی آورد. آنها گفتند که ادیپ خود منشا این بدبختی است و لائوس و جاکوستا پدر و مادر واقعی اوی‌اند؛ ادیپ به همان سرنوشتی که برای‌اش پیش‌بینی شده‌بود دچار شده‌بود.

جاکوستا ـ که او هم تازه فهمیده‌بود ادیپ همان پسر خودش است ـ خودکشی کرد. ادیپ هم یک گل‌سینه برداشت و انقدر میخ‌اش را توی چشم‌های‌اش فشار داد تا کور شد.(13) بعد هم تاج و تخت را به دو پسرش سپرد. آنها هم که بچه‌های خوبی بودند و نمی‌خواستند کار به دعوا مرافعه بکشد با هم توافق کردند که یک‌سال در میان، نوبتی بر تخت بنشینند! با این‌حال پسرها هیچ توجهی به پدرشان نمی‌کردند و ادیپ هم از لج، پسرهای‌اش را نفرین کرد!(14) بلاهایی که بر اثر این نفرین بر سر فرزندان ادیپ آمد رسما دودمانشان را به باد داد!!
_______

(1)complex The Oedipus
(2) زیگموند فروید Sigmund Freud، روان‌شناس و روانکاو اتریشی
(3)Oedipus یا Œdipus به‌ندرت به‌صورت Oidipous نیز نوشته شده‌است و در زبان یونانی به معنای «پاهای آماس‌کرده» است. کمی صبر کنید متوجه می‌شوید چه ربطی دارد...
(4) Thebes شهری در یونان. (با آن یکی طبس توی مصر فرق می‌کند!)
(5) Laius
(6) Jocasta
(7) یک‌جوری نوشتم که لابد فکر می‌کنید طرف رعیت بدبختی بوده که دستش هم به جایی بند نمی‌شده. نه بابا! او هم پادشاهی بوده برای خودش. حالا اینکه با جلال و جبروت پادشاهی دیگر چرا کاری بیشتر از نفرین نکرده، من هم نمی‌دانم...
(8) انگیزه‌ی هوشمندانه‌ی لائوس برای من هم نامعلوم است چون تا جایی که من می‌دانم نوزاد تازه دنیا آمده راه نمی‌تواند برود جه قوزک‌هایش سوراخ باشد، چه نباشد... در ضمن، حالا یک نگاه دیگر به زیرنویس شماره 3 بیندازید... حالا فهمیدید چرا کلمه‌ی ادیپ یک همچین معنای عجیبی دارد؟
(9) Corinth
(10) انگار این پادشاه‌های یونانی هیچ امورات‌اشان خوب نمی‌گذشته. معلمی که مجبور بوده‌اند بکنند هیچ، تازه بدون بادی‌گارد هم راه می‌افتاده‌اند توی دشت و بیابان تا یکی از راه برسد این‌جوری دخل‌اشان را بیاورد!
(11) Sphinx
(12) برداشت نژادپرستانه نکنید جان مادرتان!
(13) یک روان‌شناس اینجا پیدا می‌شود انگیزه‌ی این رفتار را برای‌مان توضیح دهد!؟
(14) ای بابا!
_______

سرانجام نفرین ادیپ

نفرین هنوز هم دست از سر خانواده‌ی اُدیپ بر نمی‌داشت. اُدیپ هم مثل پدرش و پدر پدرش و... قبل از مرگ فرزندانش را نفرین کرد (عادت‌اشان بوده انگار)...

اُدیپ دو پسر ـ برادر(1) به نام‌های اتکلس(2) و پولینیس(3) و دو دختر ـ خواهر به نام‌های آنتیگونه(4) و ایزمن(5) داشت.
مشکل از آنجا آغاز شد که اتکلس پس از پایان اولین سال پادشاهی‌اش زیر قول و قراری که با برادرش گذاشته‌بود زد و حاضر نشد تاج و تخت را رها کند. پولینیس هم جواب جرزنی برادر را با خیانت داد؛ یعنی لشکری از دشمنان کشورش تشکیل داد و حمله کرد به قلمرو برادرش. جنگ با شکست سپاه مهاجم پایان یافت اما دو برادر به دست هم‌دیگر کشته شدند و دوباره کشور ‌ماند بی‌تاج و تخت.

پادشاه بعدی، کرئون(6)، برادر مرحوم اُدیپ و عموی فرزندان او بود. به دستور کرئون جسد اتکلس با عزت و احترام دفن شد. اما جسد پولینیس ـ به خاطر خیانت به کشور ـ باید آن‌قدر روی زمین می‌ماند تا خوراک جانوران شود.

نمی‌دانم می‌دانید یا نه، که کفن و دفن مردگان چقدر برای یونانی‌ها اهمیت داشته. آنها اعتقاد داشته‌اند اگر مرده‌ای به شایستگی دفن نشود روحش پس از مرگ قادر نخوهد بود راه سرزمین مردگان(7) را بیابد و تا ابد سرگردان خواهد ماند. و خلاصه بدترین تنبیه برای‌شان این بود که بهشان بگویند بعد از مرگ از کفن و دفن خبری نیست!

آن موقع هم که مثل حالا نبود مردم آزادی بیان داشته‌باشند! حرف پادشاه، قانون خدا بود و اگر جرات داشتی نه روی‌اش بیاوری حسابت می‌افتاد با کرام‌الکاتبین.

آنتیگونه، تنها کسی بود که این شهامت را در خود احساس کرد. او اول پیش خواهر رفت و به او گفت که قادر نیست چنین بی‌احترامی را به برادر مرده‌اش طاقت بیاورد. از ایزمن خواست تا به وی کمک کند تا با هم برادر را به خاک بسپارند.

ایزمن گفت که قدرت نافرمانی از دستور پادشاه را ندارد و بهتر است آنتیگونه نیز تن به چنین خطری ندهد.

اما آنتیگونه تصمیم خود را گرفته‌بود. او، شبانه به سر وقت جسد برادر رفت. با شراب مقدس بدن او را تطهیر کرد و چون زورش نمی‌رسید تنهایی آن را به خاک بسپارد، روی جسد را با خاک پوشاند تا روح برادر را از سرگردانی ابدی نجات دهد. اما از آنجایی که قرار است داستان آنتیگونه تراژدی باشد و این‌طور که معلوم است تراژدی‌نویس‌های یونان هم اگر آخر داستان‌اشان ـ به قول شل سیلوراستاین "یک کپه مرده" ـ سر دست‌اشان نمی‌مانده، از غصه دق می‌کرده‌اند، سربازان کرئون آنتیگونه را در حین ارتکاب به جرم دستگیر می‌کنند.

بیچاره کرئون، از طرفی برادرزاده‌اش را (که تازه نامزد پسرش، هیمن(9) هم بوده) دوست داشته و از طرف دیگر هم فکر می‌کند اگر حرف خودش را زیر پا بگذارد و آنتیگونه را ببخشد، اقتدار پادشاهی خود را زیر سوال برده. بالاخره کرئون آنتیگونه را درون غاری زندانی می‌کند؛ آنتیگونه باید آن‌قدر آنجا بماند تا بمیرد.

هیمن از پدر می‌خواهد تا نامزدش را رها کند، به او می‌گوید که همه‌ی مردم سرزمین عمل آنتیگونه را تایید می‌کنند اما کرئون خواستار سرزمینی مطیع و قانون‌مند است. پس، از تصمیم خود بر نمی‌گردد.

تا اینکه پیشگوی پیری نزد کرئون می‌آید و به وی می‌گوید که اشتباهی بزرگ مرتکب شده و آینده‌ای سیاه پیش رو دارد. می‌گوید به زودی قصر او پر از اجساد مردگان خواهد بود و پر از صدای گریه و شیون.

کرئون برآشفته می‌شود و با عده‌ای سرباز به سمت غاری که آنتیگونه را به آنجا تبعید کرده می‌شتابد. (منتظر هَپی‌اِند نباشید من که گفتم این تراژدی نویس‌های یونانی چه‌طوری‌اند.) بله! همان‌طور که حدس زدید دیگر دیر شده‌بود. وقتی کرئون به غار رسید دید که پسرش هیمن نشسته یک گوشه‌ای و دارد اشک می‌ریزد. آن‌سو‌تر هم آنتیگونه خودش را از سقف غار دار زده‌بود. اما قضیه همین‌جا هم تمام نشد. هیمن، پدرش را که دید شمشیرش را بیرون کشید تا پادشاه را بکشد. اما خطا کرد. بعد که دید نتوانسته جان پدر را بگیرد از لج شمشیر را بالا برد و در قلب خودش فرو کرد!(10)

از آن‌‌جایی که قاصدهای آن‌موقع سریع‌تر از تلفن و تلگراف و ایمیل‌های حالا عمل می‌کرده‌اند، ملکه که مادر هیمن و همسر کرئون باشد، بلافاصله از مرگ پسر مطلع شد و در حالی که او هم داشت شوهرش را نفرین می‌کرد با چاقوی آشپزخانه به زندگی‌اش پایان داد!

کرئون ـ همان‌طور که پیشگو گفته‌بود ـ به قصری پر از اجساد مردگان و صدای گریه و شیون بازگشت. حالا کرئون کشور قانون‌مند و مطیعی را که می‌خواست به دست آورده‌بود. اما به جز آن دیگر هیچ‌چیز نداشت.

آخرین خبری که از کرئون در دست است این است که با قلبی مملو از اندوه به بستر رفت. حالا دیگر نمی‌دانم او هم همان‌جا دق کرد و مرد یا چند سال بعد به مرگ طبیعی از دنیا رفت. در هر حال که خدایش بیامرزاد!

____________

(1) یادتان که هست؟ ادیپ با مادر خودش ازدواج کرده‌بود.
(2) Eteocles
(3) Polynices
(4) Antigone
(5)Isemene
(6) Creon
(7) The Underworld جهان زیرین یا سرزمین مردگان
(8) Shel Silverstein، در «هملت به زبان مردم کوچه و بازار»
(9)Haemon
(10) تعهد داده‌بوده یک نفر را بکشد بالاخره!
____________



نوشته شده توسط صبا در جمعه 21 تیر 1387 و ساعت 12:07 ق.ظ
happy mothers day! | تبریک ,

یه روز یه سیمرغ مادر سه تا جوجه میشه وبرای زندگی اونا میبره رو نوک قله یک کوه. تا چند روز غذاشون رو تهیه میکنه اما بعد از اون دیگه هیچ چیز برای تامین غذای فرزنداش پیدا نمیکنه. سیمرغ مادر ناگزیر تصمیم میگیره که گوشت بدن خودش رو در اختیار جوجه هاش بذاره . اون تا مدت چهل روز هر روز تکه ای از بدن خودش رو غذای فرزنداش میکنه تا اینکه...روز چهلم دیگه حتی ذره ای از بدن مادر باقی نمیمونه ... بعد از مرگ مادر بچه هاش رو میکنن به هم و میگن: "خوب شد که مادر مرد.دیگه خسته شدیم از بس غذای تکراری خوردیم"

روز مادر مبارک


نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه 5 تیر 1387 و ساعت 09:06 ق.ظ
خوش گذشــت زود گذشــت | طنز ,

تمــــــــــــام شـــــــــــــــــــــــــــــد!وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای !امروز بالاخره آخرین امتحانمو

دادم! خوشحالم الان!

دلم واسه دوستام Smileyو معلمام تنگ میشه. میدونین امسال فهمیدم بعضی معلما مدارکشونو واقعا از تو جوب پیدا میکنن! یکی از معلمای من بود که به خدا هیچ کینه ای ازش به دل ندارم ولی واقعا همچین اشباهات لفظی از یه معلم ادبیات بعیده!!!Smiley چیزایی که این پایین میخونید فهرست سوتی هاییه که این خانوم معلم ادبیات که به اسم خانوم ایکس زاده(!) ازش یاد میکنیم در طول سال از خودشون در وکردن!:Smiley

انس بستم! (همون انس گرفتم!)

اتفاق میگذره!(یعنی اتفاق میافته!)

حروف ها!!(چند بار همینجوری استفاده شده!)

زیبا آرایی!!!

مراحل ها!

تخصص روانشناسی چهره شناسی!(این عبارت تو اولین جلسه استفاده شد! خانوم ایکس زاده میخواست بگه که من الان بدون اینکه ازتون چیزی بپرسم میتونم بفهمم چه جور شاگردایی هستین! یعنی من تخصص.......دارم!)

افرادهای بزرگ!

مناطق مرحوم!!!!!!!(منظور همون مناطق محرومه!)

نکات ها!

مسائل ها!(حدود۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰بار استفاده شده!)

متراژ ورقه امتحان!؟ (یعنی اندازه ورقه امتحانی)Smiley

فکرشون کوتهه(وسط صحبت های عامیانه این یه کم یه جوری به نظر میاد نه؟؟)

کار زحمت کش!!(یعنی کار پر زحمت)

فردوسی افراد های خوب! بود!

خانواده های مرفه خانواده!

پدرش دربار بوده؟!(یعنی باباش جزو درباریان بوده ــــ اتفاقا بابای منم برج بوده!!)

 خلوصانه بودن!!(اصولا  بااخلاص بودن یا مثلا خالص بودن استفاده میکنن نه؟!)

دست به این کارا نکنین!

دو وعده نماز بخونیم؟؟؟؟؟؟!!!!(۳ رکعت هم غذا میل مینماییم!)

فکریت مغزش!!Smiley

رلکس باش!!!(فارسی کم نبود ! ریلکس هم شد رلکس!)

با ارزشمند!(وااااااااااااای)

حروف ها

پاتو نکن تو حرف من نیا!(یه چی بین پاتو تو کفش من نکن و تو حرف من نیا!!!)

مریضان اسلام!(بــــــــبــــخشید؟!)

شیطان در جلد کامپــــــــــیوتر؟!!!!!؟؟؟ (خانوم ایکس زاده بعد از دیدن سریال اغما جوگیر شده بود بعد به ما میگفت همین کامپیوتر ! شیطون میره تو جلدش شما اینقدر سرگرمش میشین که نمازتون قضا میشه!!)

به کار خدا دستبرد کردن!

جهش زدم!(منظور جهشی خوندن درسه)!

من ۴۲سالم بود ...اون ۳۲ سال . بعد ۱۲ سال اختلاف سنی داشتیم!(الان ریاضی منو کشت!

۴۲-۳۲=۱۲!!!!!!!)Smiley

صل الله علیها!(یا صل لله علیه و آله میگن یا سلام الله علیها! دیگه من نمیدونم!)

محاسن ها!

اخبارها

آسیب فرستادن!(یعنی آسیب زدن ــــآدرسو بده آسیب بفرستم برات!)

مطالب ها!
علاقه مند پیدا کنید!!!!Smiley

افرادهای انسان!

زمان های اون موقع!!

۱۰۰ در ۱۰۰۰ !(یعنی همون صد در صد ـــ ۱۰۰در ۱۰۰۰ یعنی ده درصد!!)

صبح نهار بخوریم؟!!!!؟؟

در نبود شوهر باز واسه بچه هاش شوهر بود!!(داشتن میگفتن که ماری کوری خیلی زن فداکاری بود و ...... ـــــ این پیشنهاد بیشرمانه!)

مدرک تحصیلی ملاک نیست .. معدل ملاکه!!(ببخشید اونوقت معدل رو کجا درج میکنن؟؟ رو مدرک غیر تحصیلی؟؟)

سرمایه میزنی!(یعنی مثلا یه سرمایه ای رو به یه کاری اختصاص میدی!)

شاه عذاب الهی داده به بچه های ما( از یه طرف میگین شاه خیلی خبیث بود و دین مانع هدفش بود و ..... از یه طرف به الهیات هم  ربطش میدین! جالبه)Smiley

کمک به خیرین!!!!

تحمل بیارن!(تحمل کنن)

لقب زدند( همون لقب دادند!)

مساجدهاشون!

ممکنه مادراتون جنگ رو ندیده باشن!!!!(مثلا مادرامون متولد ۶۹ اند!!)

مدارس ها!

مورچه ها وزیر دارن!؟!(داشتن از زندگی اجتماعی مورچه ها صحبت میکردن "مورچه ها خیلی پیشرفته اند ملکه دارن وز یـــــ....)

اسامی ها!

زگهواره گور دانش بجوی!( یه زمانی یه تا هم اون وسطا بود نه؟)

از آویزه گوشتون بندازین!Smiley

علوم ها!!

آثار ها!

کشیک!!!!!(یعنی همون کشیش که تو کلیسا هست!!)

 

و چند تا غلط تو تلفظ که اینجا نمیشه نشون داد!!

 

حالا دیگه خودتون دریابید خانوم ایکس زاده را!Smiley


نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه 23 خرداد 1387 و ساعت 06:06 ق.ظ
یــــــــــــــــــــــــــانــــــــــــــــــــی | عمومی ,
سلام. خیلی وقت بود که میخواستم بیوگرافی یانی ٫ آهنگساز مورد علاقه ام رو بذارم.خب الان میذارمSmiley :
View Raw Image" jquery1208683115421="13">
یانی کریسومالیس در 14 نوامبر سال 1954 (23 آبان 1333 ) در شهر کالاماتی یونان به دنیا آمد . و دوران کودکی و نوجوانی اش را در این شهر زیبا و کوهستانی گذراند. در سن چهارده سالگی  به رشته شنا علاقمند شد و توانست رکوردی ملی در رشته شنا بری کشورش یونان بجا گذارد و تلاش گسترده ی بری رسیدن به رقابتهای المپیک نمود. در سال 1972 میلادی (1351 شمسی) به آمریکا بری تحصیل در رشته مورد علاقه اش روانشناسی در مشهور ترین دانشگاه روانشناسی دنیا یعنی مینسوتا رفت. پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه در یک گروه محلی راک در مینسوتا بنام کاملئون ( Chameleon) بعنوان نوازنده کیبورد آغاز بکار کرد.
او اکنون صاحب استدیوی شخصی است و بیش از 25 میلیون از آلبوم های وی در دنیا بفروش رفته است. او تبدیل شد به موسیقیدانی مستـقـل با عقید و تفکری منحصربفرد و به شهرت و محبوبیتی جهانی دست یافت و با تبحری خواص ساخته های خود را با روش مخصوص خود و رسم الخط ابدائی خود مینگارد. یانی قطعاتی کامل و زیبا دارد که کاملا ساخته خود اوست و در سبکی انحصاری اجرا شده است.
اکثر آلبوم های یانی توسط شرکتهای virigin records  ویا EMI تولید تهیه وتوزیع میشوند. یانی آهنگ های بیشماری برای برنامه های تلویزیونی و سینمایی ساخته و همچنین قطعات تبلیغاتی متعددی بری شرکتهای تجارتی – بازرگانی گوناگون خلق نموده است. او اوقاتش را بیشتر در لوس آنجلس و سیاتل آمریکا میگذراند و اکنون یک شهروند آمریکایی بشمار میرود. او مدتها با خانم هنرمندی بنام لیندا یوانز همکاری صمیمی داشت و در اویل سال 1998 این ارتباط را پایان یافته اعلام کرد.یانی از اوایل سال 1998 تا ماه آوریل 1999 هیچگونه فعالیت تولیدی کنسرت و توری را برگذار نکرد و به استراحت پرداخت. و در سال 2000  یکی از بی نظیر ترین آلبوم های خودش را ارائه داد در سبکی متفاوت از آلبوم های گذشته اش... جالب اینست که تمام تنظیمات و تبدیلات موسیقی این آلبوم شخصاً و فقط توسط خود یانی در استدیوی شخصی خودش انجام شد!

View Raw Image" jquery1208684478968="13">

یانی در هنگامی که برای ساخت آهنگ تمرکز میکند به تلفنها پاسخ نمیدهد و در آرامش کامل وسکوت مطلق برای آماده کردن ذهن خود به سر میبرد و هیچکس را به ملاقات نمی پذیرد.! یانی تا بحال موسیقی به سبک کلیسایی – مذهبی ارائه نکرده است چرا که همواره اعتقاد به خلق کارهایی جدید با تکیه به اندیشه های نو و جدید خود دارد. در قطعات Niki Nana و Aria موسیقی بر مبنی یک اپرای فرانسوی قدیمی متعلق به قرن نوزدهم میلادی بنام Lakme  ساخته  Leo Delibe  می باشد. یانی آهنگی تبلیغاتی را با همکاری مالکوم مکلارن ساخته است که سابقاً با گروه  Pistols  همکاری میکرده است. این آهنگ تغییر یافته یک اپراست که با افزودن یک ترانه تکمیل شده است و ین آهنگ که جرات آرزو یا  Dare to Dream  نام دارد برای شرکت هواپیمایی بریتیش ایرلینز ساخته شده است. یانی تمایلات مذهبی ندارد و مخالف کلیسای سنتی است او معمولا خیلی بندرت موسیقی گوش میدهد و بگفته خود او موسیقی را صرفاً از ایستگاه های رادیویی گوش میدهد. خواننده مورد علاقه او Peter Gabriel  میباشد و معتقد است که در سالهی اخیر بجز موسیقی محمد رسول الله و... عیسی مسیح ... دکتر ژیواگو ... یندرا گاندی و چند قطعه محدود دیگرقطعه جالب توجهی نشنیده است. مادر و پدر یانی هر دو اهل یونان هستند ... مادر وی فلیستا Felista و نام پدرش سوتیری  Sotiri  میباشد . یانی قطعه هایی را بنام مادرش ساخته است و علاقه خاصی به کشور خود و مکانهای قدیمی دارد.
View Raw Image" jquery1208684955421="13">
سالها پیش یانی با جازیست خود چارلی آدامز Charlie Adams  آشنا شد و اولین کار خود را بنام Out Of Silence در سال 1987 (1366 شمسی) یه بازار عرضه کرد. یانی سالها پیش با شهرداد روحانی همکاری تنگاتنگی داشت و از تجربیات او استفاده فراوان برد و با همکاری شهرداد و با استفاده از دانش و تجربه او یکی از زیباترین کنسرتهایش را در شهر آکروپلیس یونان و با رهبری شهرداد روحانی اجرا نمود.شهرداد روحانی از موسیقیدانان بزرگ کشورمان ایران است و حضور وی در عرصه موسیقی جهان افتخاری است برای ایران. یانی در سال 2003 آلبومی متفاوت و پر تنوع به نام Ethnicity  روانه بازار کرد و احاطه و قدرت خودش را در انواع مختلف موسیقی به دنیا ثابت کرد.
در این آلبوم یانی با استفاده از خواننده های جدید و البته زیاد نسبت به کارهای قبلیش نوعی تفاوت آشکار از لحاظ موسیقی با شعر در آهنگهایش یجاد کرده و به سبک جدید و منحصر به فرد Walk Show روی آورده است .
به عقیده کارشناسان موسیقی و طرفداران موسیقی یانی در سالهای اخیر نسبت به دهه نود افت داشته هر چند ین افت نامحسوس است ولی تاثیر زیادی بر روی یکه تازی یانی در عرصه موسیقی  New Age داشته است.
البته خود یانی نام گذاری سبک New Age را بر روی آثار او از بد شانسی اش میداند و او نام Contemporary Instrumental Music (موسیقی هم عصر)
را بیشتر میپسندد!!
 

نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387 و ساعت 12:05 ق.ظ
خلیج همیشه فارس | عمومی ,

در پی بی اعتنایی گوگل که به اسناد تاریخی نام خلیج فارس صورت گرفت

طومار اعتراض به عنوان جعلی خلیج عربی در رتبه نخست بینندگان اینترنت قرار گرفت 

خبرگزاری فارس: طومار اعتراض به عنوان جعلی خلیج عربی در نرم افزار نقشه های ماهواره ای گوگل كه تاكنون به امضای 200 هزار نفر رسیده و تعداد امضاها همچنان در حال افزایش می باشد، در رتبه نخست یك سایت اینترنتی قرار گرفت.

به گزارش خبرگزاری فارس، رادیو آمریكایی فردا دیشب اعلام كرد: اقدام شركت گوگل در اضافه كردن نام خلیج عربی در كنار نام خلیج فارس در یك نرم افزار نقشه خوان باعث اعتراض گسترده ایرانیان شده است. Smiley
بنا بر این گزارش، شركت گوگل در نرم افزار سرویس گوگل ارث كه نقشه های ماهواره ای واقعی با وضوح بالا از تمام نقاط كره زمین را به صورت رایگان در اختیار كاربران اینترنت قرار می دهد از ماه ژانویه سال جدید میلادی دركنار نام خلیج فارس نام خلیج عربی را هم اضافه كرده است.
این گزارش افزود: در اول اسفندماه یك كاربرایرانی اینترنت در اعتراض به این اقدام شركت گوگل یك طومار آن لاین خطاب به مسئولان شركت گوگل تهیه كرد و از ایرانیان خواسته است با وارد كردن نام خود آنرا به صورت الكترونیكی امضاء كنند. این طومار اكنون در سایت پرشین آن لاین در رتبه نخست طومارهای فعال قرار دارد وتاكنون حدود دویست هزارنفر آن را امضاء كرده اند.
در این طومار از مدیر بخش گوگل ارث درخواست شده است كه با توجه به مستندات و شواهد تاریخی و همچنین تایید رسمی سازمان ملل بر صحیح بودن نام خلیج فارس هر چه سریعتر این اشتباه را تصحیح كنند. سازمان ملل متحد ‌تا كنون در دو سند، دو قطعنامه و سه نقشه رسمی با تاكید بر درست بودن نام خلیج فارس از كشورهای عضو این سازمان خواسته است كه در مكاتبات رسمی خود از نام خلیج فارس استفاده كند.

با مراجعه به این آدرس میتونین اعراضتونو اعلام کنین(حتما اینکارو بکنین) :

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html



نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه 29 فروردین 1387 و ساعت 03:04 ق.ظ
کوچه | شعر ,

سلام سلام . برای دومین بار آپ میکنیــــــم... امیدروارم پاک نشه!

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام 

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

                                         

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر كن!

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

                                   

اشكی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشك در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم.

                                                                  فریدون مشیری

                    

                       من باور دارم...

                       نباید هرگز برای چیزی که روزی باعث لبخند زدن تو میشد٫ افسوس بخوری.

                 

 

 

              


نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه 2 اسفند 1386 و ساعت 10:02 ق.ظ
همه چیز در همه چیز | عمومی ,

سلام سلام سلام

فکر نکنم دیگه نیازی به معذرت خواهی باشه عادت کردین به دیر آپوندن من....البته در عرض ۳ هفته این شیشمین باره که با عزم راسخ! تصمیم به آپوندن میگیرم ولی هر بار پاک میشه..Smiley..

 اول/ تولـــــــــــــــدش مبــــــــــــــارک: Smileyتولد الهه جونم بوده تولد پپر هم بوده حالا من تبریکمو میگم گیرم یه کم که چه عرض کنم خیلی خیلی دیر ...

Click for Full Size View

Click for Full Size View

 

دوم/تهران در شب یکشنبه شب؟؟ یا تهران در شب سه شنبه شب؟؟: کسایی که اون پایینای وب رو یه نگاهی انداختن میدونن که  تهران در شب اسم یه برنامه رادیوییه که من مخاطب پرو پاقرصشم حالا یکی از گوینده های این برنامه از یکشنبه شب به سه شنبه شب منتقل! شده .

تهران در شب یکشنبه شب: با اجرا آقای سلیمانی و خانوم سیما جون رستگاران

یکشنبه ها رادیو تهران 95 FM  ساعت ۱۲ تا ۳ نصفه شب!

تهران در شب سه شنبه شب: با اجرا آقای مجید رحمتی و خانوم سعیده فرزی 

سه شنبه ها رادیو تهران 95 FM  ساعت ۱۲ تا ۳ نصفه شب!!

تنها توضیحی که میتونم راجع بهش بگم اینه که خیـــــــــــــــــلی باحاله خدایی! Smileyحالا گوش کنین حودتون میبینید (به عبارتی میشنوین!) 

به من میگن کنه! (برای لحظاتی احساس کنه بودن دست داد بهم )

سوم/ حرص می خوریـــــــــــــــم : حدود چند روز پیش من و دوستم آرزو  داشتیم درباره حقوق زن و مرد صحبت میکردیم . واقعا غیر قابل تحمله . البته من چیز زیادی درباره دلایلش نمیدونم ولی این سوالات خیلی وقته که دارن مغزمو می جون! Smiley

اینکه چرا هیچ قاضی زنی نداریم؟ آرزو میگفت شاید به خاطر اینه که زن ها از روی احساساتشون تصمیم میگیرن نه از روی عقلشون. این اصلا قابل قبول نیس مگه مردها احساس ندارند؟؟ Smileyدرسته که ما کمتر میبینیم که ابراز احساس کنن. این به این معنیه که احساس دارند ولی ابراز نمیکنن . البته من که مرد نیستم ولی اگه دلیلش وقعا این باشه .....  Smiley            بگذریم!

چند ماه پیش تو یه وب کل کل بین دخترا و پسرا بود. من از طرف یه پسر خوندم که نوشته بود" پیامبر سفارش کرده که با زنها مشورت نکنین"  آخه چراااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (البته بعید نیس پسره یه چیزی همینجوری پرونده باشه ولی اگه کسی در اینباره  اطلاعی داره لطفا به منم بگه بدونم خواهشا)Smiley

خیلی سوالای دیگه هم هست ولی از گفتنشون معذوریم ( ف-ی-ل-ت-ر  میشیم بابا بیخی)

چهارم/ happy new year!! : تبریـــــــــــــــــــــک تبریک وارد سال ۲۰۰۸ شدیم . میلاد حضرت مسیح رو هم به همه مسیحیان ایرانی و غیر ایرانی تبریک میگم Smiley

با آرزوی موفقیت واسه همه تو سال جدید میلادی

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخر/ تسلیت: درگذشت استاد اکبر رادی

                      آیدین نیكخواه بهرامی عضور تیم ملی بسكتبال 

                   و حمید عاملی مرد قصه های ایران

  تسلیت  باد .                                                               

 ....روحشان شاد...                   


نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه 13 دی 1386 و ساعت 10:01 ق.ظ